کبریت سوخته

ببار باران

که دلتنگم.....مثال مرده بی رنگم ببار باران

کسی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم.....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران

جماعت عشق را کشتن

 

ببار باران

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 12:21 توسط ساناز|

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه.......

خانه ام کو؟خانه ات کو؟آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو ؟فصل خوب سادگی کو؟

یادت اید روز باران گردش یک روز دیرین.....پس چه شد دیگر کجا رفت ؟!خاطرات خوب و شیرین

باز باران.بی ترانه.بی هوای عاشقانه.بی نوای عارفانه.در سکوت ظالمانه خسته از مکر زمانه

غافل از حتی رفاقت.حاله ای از عشق و نفرت.اشکهایی طبق عادت.قطره هایی بی طراوت

                             روی دوش ادمیت میخورد بر بام خانه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 23:58 توسط ساناز|

ایول به همه ی بچه هامون که تا 90 دقیقه صبر کردن

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:32 توسط ساناز|

سلام به همه ی دوستانم ببخشید خیلی وقت بود نبودم ولی شما هم با نظراتتون غافلگیرم کردید  الان یه زمان خالی پیدا کردم تا براتون اپ کنم

 

به خانه می رفت   ......   با کیف ..... وبا کلاهی که بر هوا بود ....... چیزی دزدیدی؟! ...... مادرش پرسید .... دعوا کردی باز؟! .....  پدرش گفت .... و برادرش کیفش را زیر و رو میکرد ...... به دنبال ان چیز ..... که در دل پنهان کرده بود .....تنها مادربزدگش دید ..... گل سرخی را در دست فشرده ..... کتاب هندسه اش و خندیده بود
 

حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 20:20 توسط ساناز|

تولد حضرت فاطمه و روز مادر مبارک



نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 22:53 توسط ساناز|

من هنوز از کلاغ پر میترسم
                             میترسم بگویم تو و تو ارام بگویی

                         پر


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 22:34 توسط ساناز|

سلام دوستای خوبم عیدتون مبارک یه سال بزرگتر شدیم بهترین سال رو براتون ارزومندم



نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 10:56 توسط ساناز|

گلهای باغچه ی ارزویم خشک شده بود

نمی دانم چرا هرچه با اشک به انها آب می دادم خشکتر می شدند

نمی دانم چرا دیگرپروانه ها به دور گلهایم نمی چرخیدند تا با یکدیگر آواز شادی بخوانند

نمی دانم چرا......



عکس های زیبای عاشقانه و احساسی

نویسنده.........ساناز

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 10:58 توسط ساناز|

سالهای متوالی گذشتند و اشک های من همچون ابر بهار هنوز می باریدند اما حالا  می خواستم تا بند ایند تا دوباره خورشید چشمانم 

طلوع کند حالا میخواستم مرهمی باشم برای قلب شکسته ام

دیگر زود نبود باید شروع می کردم


نویسنده:ساناز

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 18:43 توسط ساناز|

نگاه کن!

آن دور دستها ...

یکی تنها به انتظار ایستاده ...

لبخندی عاشقانه را !

دستی برایش تکان بده ...

تا بشکند حصار سنگی تنهایی اش!


نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 23:4 توسط ساناز|


آخرين مطالب
» ببار باران
» باز باران با ترانه
» جام جهانی
» کودکی
» مادر
» کلاغ پر
» عید نوروز
» نمی دانم چرا؟
»
» هیچکس
Design By : Pars Skin